تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

فکر کن سنگ باشی و روی قله بلندترین کوه ایستاده باشی و

پرچمی برای اهتزاز نداشته باشی

دلت که نه!جاییت درون داغ ترین آتشفشان ها می سوزد.

ایستاده ای جای پرچمت و دوباره جنون دیرینه سنگی ات به

اوج می رسد

می توانی همچنان بایستی .می توانی ...

 

 

بارهای بار گوشه ای از دلت ریخته باشد و هنوز هم چیزی

برای پنهان کردن داشته باشی کاوشگران زیادی را به اینجا

خواهی کشاند.

بارهای بار تحت تاثیر سقوط کوهنوردی به چشم هایت که نه!

به نورون های عصبیت فشار آورده باشی و خوابانده باشندت

در حالت اغما ، روی تخت مستطیلی شکل بیمارستان و دکترت

تشخیص بدهد تنها یک شوک می تواند...

سالهاست از لرزشت خبری نیست. خوابیده ای در کنار ما در

انتهای فرو خوردگی سلسله ها.

 

آنها در خبر ها اینبار هیچ چیز را انعکاس نخواهند داد

بلند ترین قله هم باشی بالاخره یک روز می رسد که کوهنودی

با یک پرچم رنگین  و دستگاهی با یک بوق ممتد و دکتری با

جمله ی متاسفم جرات سقوط را به تو خواهند داد

پیش لرزه ای در کار نخواهد بود و خورشید را از این پیر تر

نخواهی دید. سقوط کن  و کنار ما در جریان زندگی ات شناور

باش.

 سقوط آغاز راه بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 


همین که باد بیاید و طناب رخت پاره شود کافی ست. همین که دور برت قایقی نبینی و پرنده ی سیاهی که بالای سرت می چرخد سینه ی سرخی داشته باشد کافیست . معلوم  می شود دریا پشت پیشانی ات آرام است و هیچ خبری در حوالی ات نمی قارد. نیروی کشش ماه روی سیستم عصبی ات تاثیر گذاشته. فکر می کنی منم. دست می کشی به پاروهایت. به ابروهایی که روی ساحل مانده اند و، به برکشند می اندیشی که می تواند تو را  به قسمتی از مغزت که توش آب رفته برگرداند. من با دستگاه گوارشم به دنیا آمدم. آب شور بود و پدر می گفت دریا. تیغ داشت می گفت ماهی. آب رفته بود توی گوشم. پدر حواسش به من نبود وقتی که دریا را خوردم و پوست انداختم.غریق نجات آنروز، پوستم را به خانواده ام تحویل داد. من ماهی های زیادی را در معده ام پرورش داده ام، به خود کفایی رسیده ام و مشکل امرار معاش ندارم.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

زندگی را می کنیم تا به مرگ برسیم. مثلن در یا را کاویدیم و به ته آن رسیدیم و ناشناخته ترین آبزی را یافتیم و آن را به آکواریم بزرگ خود اضافه کردیم. آخرش که می میرد. آخرش که می میریم. با پدر بزرگم حرف نمی زدم فکر می کردم یک نهنگ وقتی دهانش را باز کند فقط فرصت داری چگونگی بلعیده شدنت را انتخاب کنی. یا در میان آب دریا و حبابهای بی شمار و ماهی های رنگارنگ بلیعده شده و به آرامی و در آغوش زندگی با آن وداع می کنی یا آنقدر برای رهایی تلاش می کنی که سهم دندانهای پیشتر بیکار نهنگ می شوی و می توانی سرت را بالا بگیری و بگویی من تلاشم را کردم.بعد هم دیگران می پرسند برای چه؟ برای زودتر مردن!؟ و تو که از غافلگیر شدنت غافلگیر نشدی می گویی : شاید زنده می ماندم. زنده می ماندی که چه؟ که بو می گرفتی؟

روزانه مردم زیادی در جهان برای پنهان کردن بوی مرگ به خود عطر می زنند یا در معبدی به نام حمام آیین مرگ زدایی را می نمایانند. مرگ اما آرام و بی صدا بر ما سایه می اندازد و در یک لحظه ارتباط دم و بازدم را می بلعد، پدر بزرگ دهانش را می بندد و مرگ در انتظار پایان خدمت وظیفه اش می میرد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

 

شیطان موجود بدی نیست وقتی که تفنگم خالی است و تهدیدش می کنم. وقتی که می فروشمش و چند تا فشنگ می خرم تا خودم را از دست شیطان خلاص کنم. شیطان موجود مخلصیست وقتی می خواهد خلاص شود. وقتی می خواهد خلاصم کند و هی سعی می کند وهی سعی می کنم. خخخخخخخخخخخخخخخخخخ ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

 

از ترافیک می گوید و از عروسی

 دستش را ول نمی کنم

 دوباره می لرزد، دوباره می لرزم

 کسی در گوشی می گوید:

" تنهایی را هر کجا پنهان کنی، از جایی بیرون می زند" 

بیرون می زنم

مثل رنگ

 از کالبد نقاشی کودکان

 و به تنهایی فکر می کنم

 که تمام خانه را تصرف کرده

 شعله ی گاز می سوزد

 ماشین لباسشویی می لرزد

 و چشم های تلوزیون بسته است

 پیغام گیر

 زیر فشار انگشت اشاره ام

 اعتراف می کند:

 " تنهایی را هرچقدر پنهان کنی، از جایی بیرون می زند"

  بر می گردم به اتاق

 به ظرفشویی بارانی ام

 به دهان باز یخ چال

 به موج های بی قرار رادیو

 دستش را ول نمی کنم

 قبل از اینکه از ترافیک و عروسی بگوید

 آخرین حرفهایم را تو دهنی می زنم:

 " تنهایی را هر وقت پنهان کنی... 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی 
 

 

 از جایی بیرون می زند"  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
باید می رفتم ماهی گیری.

 باید می رفتم سیگار می کشیدم.

 باید از خودم حرف های جدیدی را برای تو رو می کردم.

 ولی خود به خود دچار همان حرف های قدیمی مزخرف شدم.

 دیگران از این که با این روش می توانم خودم را خالی کنم خوشحال بودند.

 چون دیگر کسی به این فکر نمی کرد که باید هر شب بروم در خانه اش و از خواب ناز صدایش کنم.

 بگویم هی رفیق!

 تعطیلات آخر هفته برای تو هم حال بهم زن است؟

 و او بگوید دفعه آخری که یک روح را دیدم  سفید بود ، تو چرا...

و من اجازه ی حرف زدن را به او ندهم

 و جوری که انگار اگر پایش بلرزد از روی سیم  بند بازی پرت خواهد شد پایین بگویم

 خوب ادامه بده ؛ من چرا ... ؟

من چرا چی احمق جان ؟

 من رفته بودم ماهی گیری هوس کردم آفتاب بگیرم.

 حالا هم اگر فکر می کنی که زیاد آفتاب گرفته ام و برای تو هیچی نمانده آن را به روح پدرت ربط نده که نمی روی سر قبرش و هر روز فکر می کنی آمده خفتت را بچسبد و بگوید:

 "پسرک بی همه چیز با این کار ها من را وارد متن های این پسره ی سیگاری کردی ؛ یه آبم روش."

البته یادم نیست که یه آبم روش را پدرش گفت من گفتم یا خودش آخر یکی از خاطرات مزخرفی که داشت تند تند تعریف می کرد. من حواسم پیش روح پدرش بود.

 شاید گفته اینجورها هم که فکر می کنی نیست رفیق !

 همین چند وقت پیش رفتم سر قبرش ،

 یه فاتحه خوندم ،

 یه آبم روش...(از این جا به بعد به من مربوط نمی شد)

گفتم: آتیش داری؟

 برای اولین بار به ساعتش نگاه کرد.

 گفت: تو حاضری خودتو به یه بیمارستان موارد خاص لاینحل معرفی کنی؟

 گفتم نه !

 گفت می دانی ساعت چند است؟

 گفتم می دانم ،

 ولی اولی که آمدم انتظار این سوال را داشتم.

 گفت: انتظارت به سر رسید

 گفتم مطمئنی؟

 گفت اوهوم.

 گفتم خوب پس آماده شو بریم !

 چیزی نگفت.

 گفتم یک بیمارستان مخصوص موارد عمومی حل شده می شناسم که اورژانسش را فرستاده و تا یک ساعت دیگر می رسد.

 نمی فهمید چه می گویم ،

 ولی برای اینکه خودش را از تک و تاب نیندازد گفت:

 یک ساعت برای آمدن اورژانس وقت زیادی نیست!؟

 گفتم نه.

 دوباره با همان لحن مسخره گفت:

 ه  ِ ه اصلن یادم نبود تو از ساعت هیچی نمی فهمی!

 گفتم: بالاخره چیز هایی هست که آدم در مواقع خاصی نمی فهمد.

 از اینجا به بعد سیگارم را با کبریتی که از جیبم در آورده بودم روشن کرده بودم.

 گفتم: مثلن تو خودت فکرش را می کردی من بیایم و یک سیگار_ از آنهایی که دوست دارم فقط وقتی بکشم که هیچ آرزویی در دنیا ندارم ، از اینجا به بعد سیگار دیگری را با آتیش سیگار خودم برایش روشن کرده بودم_ به تو تعارف کنم؟

 اونم من.

 اونم اینجا.

اونم این موقع.

 اونم مطمئنن داشت به همین چیزها فکر می کرد.

 و شاید به اینکه با من بیاید.

 همین جور که حواسش نبود گفت:

 باشه قبول بریم فقط بذار وسایلم روم جمع کنم.

 ولی یادت باشه من اصلن ماهی گیری بلد نیستم.

گفتم می دونی کی اولین بار ماهیگری رو بهم یاد داد؟

 یه کام دیگه از سیگار نصف جونش گرفت و گفت: نه.

گفتم پدرت.

 اولین باری که اومد به خوابم.

 مثل کسی که دارد توی پمپ بنزین سیگار می کشد و از هشدار در پمپ بنزین سیگار نکشید عصبانی شده گفت:

 عمو جون چرت و پرت نگو !

 تو یه بارم پدر منو ندیدی.

فقط می خوای اراجیفی که می بافی رو به خوردم بدی تا سیگار  مفتی  که دادی کوفتم کنی.

 راست می گفت ؛

 وقتی برای اولین بار پدرش این اراجیف را به خودم تحویل داده بود ، می خواستم قلاب ماهیگیری اش را بیندازم توی حلقومش و شروع کنم به ماهیگیری ولی یک سیگار دیگر تعارف کرد.

 من هم یک سیگار دیگر تعارف کردم.

 گفتم یک ساعته همین جوری یه لنگه پا وایسادیم دم در.

 بهتر نیست قدم بزنیم؟

 راستی برکه هم نزدیک است.

 پدرت هم آنجا آفتاب گرفته.

 کام اول را که گرفت حواسش به شب نبود.

 گفتم همه چیز به اندازه ی یه خوشگذرونی سه نفره اُوردم.

قبول کرد و رفتیم.

 اولین مشتری را رفاقتی برده بودم.

  اگر می توانستم پیش پرداخت بگیرم ، چند تا ماسک ترسناک می خریدم و با سرعت بیشتری کارم را جلو می بردم.

 زندگی بعد از مرگ خرج دارد.

 اگر بخواهی دست روی دست بگذاری ،

 خانه ات را می گیرند ،

 ماشینت را می گیرند ،

 روزت را می گیرند

 یا همین رایانه ی کوفتی رو هم ازت می گیرند ؛

 می گن برو به جهنم !

 و تو مجبوری برای اینکه آفتاب بگیری  خورشید را بقل کنی.  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

 

 

دنیای من با یک رابطه ی خیلی ساده به دنیا ی تو وصل می شود .دارم دنبال آخرین روش اثبات تشنگی می گردم. تو برای پرده ی آخر احتیاج به گریم نداری.هنوز به پرده ی آخر نرسیده ام. یک نفر با باطوم راه را می بندد.

--نمایش تمام شده، اینجا نایستید!

یک نفر با باطوم جلوی پرده ی آخر ایستاده است.هیچ کدام از بازیگران گریم ندارند. چشمان تشنه ام را می دهم سقا برایم آب بیاورد.تیری که پرتاب شد قبل از آن که مشک را سوراخ کند چشمهای مرا سوراخ کرده بود. مشک پیراهن برادر من بود. آب قطره قطره جان می داد تا به دنبال راهی برای اثبات تشنگی بگردم. چشمها که خشک شدند زخم ها هنوز گریه می کردند. آنها آمدند. خیلی هاشان روزه گرفته بودند،خیلی هاشان بلیط بهشت! آنها آمدند برای لگدمال کردن جنازه ها. اللهم خُصَّ انت اولَ ظالم باللعن منی ...

از این همه باطوم یکیشان شبیه نیزه باشد و یکنفر ظهر عاشورا قرآن بخواند و زنان مویه کنند، نزدیک کربلا می شویم.

آنها می آیند و صحنه ی نمایش را جمع می کنند

وَابدابه اولا ثم الثانی والثالث والرابع…

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند کسی رفته است. توی چشمانشان تصویر مرده ای چند بار شسته شد تا پاک شود. در خلال بادمها، لای حلوا ها خاطرات شیرین و تلخ بودم. بهمن بودم که آمده بود، برف پاکن را زدم.

" در حال برگشتن می رفتم یا می رفتم در حال برگشتن."

 برف پاک کن را زدم. فرقی نمی کرد، جاده می رفت، بهمن می آمد، دکمه را می زدم،فرقی نمی کرد. مثل برگه های سفید باقی مانده  آخر دفتر دیکته ی شب آدم احساس غریبی می کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

پاهایم چشم های زمین بود که کش آمده بود. نشستم و فکر کردم اگر قهرمان پرتاب نیزه بودم پاهام را تا کجا پرت می کردم؟ اگر پاهام از جو زمین خارج می شد  معلوم نبود چشم های ماه باشم یا ونوس. لختی گذشت و چشم های اسفندیار شدم. اتوبوس از میدان فردوسی گذشت. روی صندلی فضایی ام نشسته بودم. هم زمان دست هایم را دور چشم هایم حلقه زده بودم و با  ابروهایم پاهایم را در بغل گرفته بودم  که هیچ جا دیده نشوم. هیچ جا دیده نشدم. یک نفر آمد روی  صندلی ام نشست.  من در حالی که سعی می کردم میله ی اتوبوس را نگه دارم حس بینایی ام مرا به سمت خانه می کشید.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

تو توی آن خواب خوابت برده و من توی این خواب اشک می ریزم. در خواب کسی را می بینی که مرده است، انگار آمده باشد روی تخت تو. من زل زده ام به نمایشگر.چشمانم می سوزد. کاش می شد بیایم توی آن خواب و صدایت کنم. ببینی جای خوابت با راه پله عوض شده و چند طبقه آدم دارد صدایت می کند. از خواب بیدار می شوی! چند طبقه آدم را می بینی. چند طبقه آدم تو را می بیند. بی اعتنا به این خواب از پله ها بالا می روی که به آن خواب برسی. قبل از اینکه نمایشگر را خاموش کنم جای این خواب را با حمام عوض می کنم. می خوابم توی وان و احساس آرامش می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

جهان برای زندگی کردن تنگ شده بود. مردم به هم فشار می آوردند.مثلن توی اتوبوس یکی پایت را لگد می کرد، میآمدی نگاهش کنی، راننده می زد روی ترمز و احساس می کردی مردم دارند به هم نگاه می کنند. دقت که می کردی فقط صدای یکیشان در آمده بود که با تلفن همراهش سر  شارژ آپارتمان بحث می کرد. راننده بیشتر از او، از اینکه پشت یک اتوبوس پیر نشسته ناراحت بود. پیرمرد پشت سریش فکر می کرد مردم باید هوای پیرها را داشته باشند. صدایی که تبدیل به آدم شد هوای آکواریمش را همیشه تنظیم می کرد و پیرانای جدیدش را بیشتر دوست داشت. متعجب بود که چرا مردم همدیگر را نمی خورند که هوا برای نفس کشیدن مطبوع تر شود. زد روی پام و گفت آهان! پیراناها با هم کاری ندارند! ایستگاه امام حسین بود. آکواریم من را تف کرد بیرون پیراناها با تعجب به من نگاه می کردند. سعی کردم نفس بکشم، نمی شد!

 واقعن تشنه بودم. دویدم به سمت ایستگاه زیرزمینی. زمان کمی داشتم. سعی کردم خودم را به قطاری که توی ایستگاه بود برسانم. درهای آکواریم بسته شد. تمام بدنم خیس شده بود و نفس نفس می زدم. شرایطم کم کم بهتر شد. پیراناها قبل از سوار شدن من ترتیب بقیه را داده بودند. با شکم های باد کرده نشسته بودند روی صندلی و به فردا فکر می کردند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

بیا و امروز بیشتر از روزهای دیگر پنج شنبه باش. من یادگاری های روی سنگ ها را خوانده ام. تیر سنگی رفته بود توی قلب سنگی. اگر قلبم سنگی بود حتمن می توانستم با مشکلات قلبی ام کنار بیایم. مثلن می توانستم قلبم را پرت کنم بیرون و جاش با زغال بنویسم به این مکان هیچ قبلی وصل نمی شود. از اینکه آمده بودی که آنروز پنج شنبه باشد از این که فکر می کردی آن زغال به اندازه ی کافی سیاه نیست از آن که وقت گریه کردن چشمهایم را جای سنگ کلیه دفع کرده بودم و دهانم با حرکات صورتت تبدیل به دهانه ی غار شده بود وغار تاریک خانه ای بود که در تاریکش روز بعدی نبود و آدمیزادی از این خوشحال بود که مثل کوه ایستاده است و کوه از این خوشحال بود که آدمیزادی ایستاده است و همه خوشحال بودند از اینکه این نوشته کوتاه است و بقیه ی زغال را می توانند بسوزانند یا جایی از کوه بنویسند آتش و آتش بگیرد و آتشفشان از آنجا بیرون بزند و بیایند کنار یک جسم بی روح بایستند و عکس بگیرند و آن را به دوستانشان نشان دهند و بگویند من به کوه هم پشت کردم و دوستانشان هم هر چند وقت یک بار به کوه پشت کنند و کوه که یادش رفته بود آتشفشانش فعال شده و دستی سرخ دارد او را به سمت خورشید می کشد خوشحال باشد و خوشحال باشم از اینکه این اتفاق آنقدر بود که کوه ها دارند به حرکت در می آیند و من می توانم روی کوهان کوه ها به قلب و قبل فکر کنم و به توپی که هفت سنگ را ... ... . گاهی وقت ها که می خواهم استراحت کنم به این فکر می کنم که شاید فردا واقعن جمعه باشد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

زندگی ام در دو محور طول و عرض تعریف شده. اگر دنبال عمق می گردید از پرزپکتیو استفاده کنید. بعضی وقت ها یک غلطک آدم را زیر می گیرد. می آیند بالا ی سرش می گویند: کم است، هنوز دهنش صاف نشده. فکر کن اینها را وقتی نوشتم که غلطک رفته بود روی پام و کسی پشت دنده های ماشین حواسش پرت تو شده بود. راننده ی محترمی که فکر می کنی استعداد خواندن داری  و اصلن صدای فریاد های مرا نمی شنوی . بد جایی، این متن تو را هوایی کرده. آنقدر که حواست به آسمان ژاپن نیست و فکر می کنی دکمه ای که فشار می دهی دکمه ی رادیو است و هیروشیما را نابود نمی کند. "شنوندگان عزیز بعد از انفجار های اتمی اخیر هیچ موجود زنده ای بجز سوسک نتوانسته به زندگی اش ادامه دهد". این اتفاق حال هر مخاطبی را بهم می زند. ولی من به عنوان کسی که در حال له شدن است دلم به همین سوسک ها خوش است. حتمن اینها هم از رادیو پخش می شود که پیاده می شوی و سعی می کنی قبل از اینکه کسی بیاید همه ی سوسک ها را له کنی.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

 

لاشه ی سگ افتاده بود وسط میدان جنگ که حواسمان به دشمن نباشد. یکی از افرادمان را می خواستیم بفرستیم جلو که لاشه را بردارد و به دشمن نشان دهد که حواس دشمن هم پرت شود. یکی از افرادمان که از دشمن بود و دست ما اسیر شده بود، این ماموریت را قبول کرده بود. فقط نمی دانستیم که لاشه ی سگی که افتاده وسط میدان جنگ و دارد حواس ما را پرت می کند، حواسش هست یا نه؟ دشمن بی سیم ما را رد گیری می کرد و ما بی سیم دشمن را. جنگ خیلی جدی شده بود و ما می ترسیدیم با این کار از جدیت آن بکاهیم. بعد ها که این نوشته را پیدا کنی خواهی فهمید که ما متوجه دشمن نشدیم. خواهی دانست که چرا هیچ حرکت فیزیکی شکل نگرفت. و ما شاید به خاطر آروغ های یک سگ که بمب شیمیایی خورده بود، حواسمان از جنگ پرت شد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

کروکدیلی به نام آدلیم وجود دارد که دندانش درد می کند. گنجشکی شبیه به سینه سرخ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. غورباقه ای سبز رنگ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. تنها بازمانده ی بومیان منطقه ی محافظت شده ای در شمال شرقی  آفریقا فهمید که دندان کروکدیل درد می کند. ولی کروکدیل متوجه نمی شد که دندانش درد می کند. هر روز وقتی گشنه اش می شود مرا گاز می گیرد که چیز دیگری به این متن اضافه کنم. زاد نویسی به نام میلاد شکرابی وجود دارد که دندان کروکدیل درد می کرد. دکتری در نزدیکی خانه ی ما یک آمپول بی حسی به زاد نویس داده بود که در این مواقع از آن استفاده کند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

 

سوت سوتکی که باد را به بازی گرفته بود از یکی از ملوانان کشتی نوح خواست که بپرد توی آب. ملوان که پرید جفتش را انداختند تا آب آنها را بخورد. آن ها آب را خوردند. البته هر کدامشان باید نصفش را برای دیگری می گذاشت. ملوان بیشتر از زنش آب خورده بود. به همین خاطر زنش همیشه دوست داشت ملوان را بخورد. ملوان اسم زنش را گذاشته بود دریا و از ترسش سوار کشتی نوح شده  و در را بسته بود. هنوز خیلی از جفتها سوار نشده بودند. دریا رسید دم کشتی می خواست سوار کشتی شود. در بسته بود و ملوان سوت می زد. در بسته بود و پسر نوح با بدان بنشست. باران از آسمان به بعد طناب دریا بود. دریا سعی می کرد خودش را بالا بکشد.در بسته بود و باران همه چیز را از ترس خیس کرده بود صدای سوت قطع شد. ملوان داشت می خورد. دریا داشت می خورد. ملوان داشت می مرد. دریا با پسر نوح رفته بود قاره های دیگر را کشف کند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

 

من مگس ها را می کشم تا به بالهایشان فکر نکنم. بارها وقتی خودم را پرت کرده ام پایین مرده ام. اینکه آسمان چند طبقه دارد به خودم مربوط می شود. تو می توانی چند طبقه پایین تر منتظرم باشی. دوربینت را در بیاوری و از جای خالی ام عکس بگیری. من بار ها به زمین خورده ام و دوباره به آسمان رفته ام. انگار زمین بین دو تا آسمان گیر کرده باشد. مگس ها روی تنم خسته می شوند. وقتی کسی خسته می شود حاضراست از بالهایش استفاده نکند و سالها آسمان به زمین بیاید.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

خلبان ها خوابشان که می گیرد دوست دارند راننده ی تانک باشند. راننده های تانک هواپیما که می بینند دوست دارند پرواز کنند. ولی آدم های آسمان احساس آرامش نمی کنند. آدم های زمین دوست دارند آرام باشند. به دنیا می آیند که یاد بگیرند احساس آرامش کنند. تا کسی یاد بگیرد که در این دنیا می تواند با کدام وسیله ی جنگی احساس آرامش کند باید بر گردد. بعد فرمانده می گوید شما سرباز "د2316ض" هستید؟ و شما یاد گرفته اید. بله. فرمانده فکر می کنند شما را اشتباه خوانده. شما "ض2316د" هستید؟ و شما یاد گرفته اید. بله. احساس آرامش می کنید؟ بله. آزاد باشید. فرمانده دوست ندارد اسم شما را ثبت کند. شما یک سرباز فراری هستید. شما محل خدمتتان را ترک کرده اید. شما زمان انفجار با سرعت از آسمان فرار کردید.فرمانده اشتباه می کند. شما زمان انفجار با سرعت به آسمان رفته اید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

امروز زاد روز دو تا نویسنده ی دوست داشتنی است یکی از این دو تا سالها پیش به دوستانش گفته که صادق هدایت است و یکی ...(حتمن چیز دیگری گفته) 

تقدیم به هر دو ی آنها:

سرت را گذاشتی روی یک میز و چشمهایت را در آسمان آزاد کرده ای. دستت آنقدر نمی لرزد که از گرما کلافه می شوی. پاهایت تیر می کشد و لبت دود می کند. دلت با ما نیست آقای شکرابی. زمان که ایستاده باشد فرقی نمی کند رمان بخوانی یا زاد. حتی وقت نداری حواست را جمع کنی.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 
 

 

من شیر گاز را باز کرده ام و دارم آب می خورم. زندگی ام توی این اتاق گیر کرده و چشمانم به طرز عجیبی پر آب می شوند. دو تا مرد سیاه پوش از راست و چپ نزدیک می شوند. دو تا مرد سیاه پوش از راست و چپ دور می شوند. چشمانم مرا دچار تردید کرده است. دو تا مرد سیاه پوش از راست و چپ نزدیک می شوند. دیگر نمی توانم توی این اتاق بمانم و مثل آینه ی روبرویم تردید ندارم. دو تا مرد سیاهپوش از راست و چپ دور می شوند.شیر گاز را می بندم پنجره را باز می کنم. دو تا مرد سیاهپوش نزدیک می شوند. از آینه ی جلوی ماشینم پیاده می شوم. دو تا مرد سیاه پوش دور می شوند و چیزی شبیه زنجیر مرا دنبال آنها می کشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

من روی باتلاق انزلی راه می روم غوررر    غوررر

 من روی تن یک قور باغه راه می روم غوررر    غوررر

 قورباغه ها معمولن این کار را می کنند غوررر     غوررر

معمولن زل می زنند توی چشمان طعمه غوررر     غوررر

شاید چند ساعت زندگی قورباغه ای به هر دومان خوش بگذرد غوررر    غوررر

 دارم هم قد یک قورباغه می شوم غوررر     غوووووو 

      غوررر  ...  غورر  ...  غور  ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

سر در یک راهروی طولانی نوشته بودند لطفن خودتان را پیدا کنید.(می خواهی به سطر اول  فکر کنی یا دنبال من بیایی؟) اگر این زاد را تو ادامه می دادی و می پرسیدی کسی که آب می خواهد چه می گوید؟ می گفتم: آب. کسی که آب می بیند؟ آب. کسی که صدای رودخانه را می شنود؟ آب. چیزی که روی تو ریختم چه بود؟ آب. بگو. آب. بلندتر. آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ب. بلند تر.آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ب. ( اگر دقت کنی می بینی زاد از دستت در رفته.) سر در یک راهروی طولانی نوشته بودند لطفن خودتان را پیدا کنید.

 آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ-

ب-

 کلی از سر مشق "آ" نوشتم. تازه به حرف "ب" رسیدم . توی کلاس اول دبستان نشسته بودم و برای ادامه دادن زندگی داشتم آب را یاد می گرفتم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

. . .

 

 

 

 

 این صحنه به سمت اروتیک شدن پیش می رفت که جنگ شد. این ها دکمه های لباس آدم برفی  بودند و معلوم بود که آنها را روی این صفحه در آورده و از سپیدی پوشیده شده است. تو می توانی هر برداشت دیگری داشته باشی و من هم دنبال ردی از او روی برف

 

 ها باشم. پدر می گفت :چشمانت را که باز کنی می توانی دنبالم بگردی . چشمانم

 

 

 را که باز کردم تکیه داده بودیم به هم. من می گشتم دور دنیایی که خودم بودم و درختان می چرخیدند دور پارک نیاوران. بدن آدم برفی مثل گلوله های برفی سرد بود. بدون اینکه حرفی بزند پدر دکمه های لباسش را بست و درون برف ها گم شد. من این سنگ ها را جمع کردم برای جنگی که . . .

 

 و برای بعدی که . . . و برای گلوله هایی که خورده بودم داشتم به

 

 

 

 

آدم برفی ها جواب می دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

یکی از راههای دیگر خلاص کردن دو تا ببر که از هم خوششان می آید از دست شکارچی یک تفنگ خوشدست دولول است که با آن می شود هردوتاشان را کشت یا شکارچی شان را کشت یا نویسنده را کشت یا اگر نویسنده تفنگ دو لول شکارچی را شناخت همانی که هنوز مجوزش دست شکارچی نرسیده بود و قصد داشت به ماموران جنگل خبر دهد ماموران را کشت یا اگر اداره ی جنگلداری نزدیک است و دوباره مامور می فرستند رفت آنجا و همه را کشت و اگر گفتند دستور از مقامات بالا صادر شده مقامات بالا را کشت  یا اگر مقامات بالا طبق قانون مجبور بودند قانون گذار را کشت یا اگر قانون گذار بر اثر سانحه ی رانندگی حافظه اش را از دست داده بود...

برگشت به جنگل و به این فکر کرد که با این دست ها دیگر خواب راحت نخواهد داشت . دست هایش را در هم قفل کرد. مثل دو تا ببر که از هم خوششان می آید. و ماه در چشمانش فرو رفت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

۱.

 

سالها بعد تاریخ نویسان نوشتند سلام و تو بالاخره برگشتی. می خواستم بنویسم روان شناسان که تو برگشتی. نوشتم باستان شناسان و تو برگشتی. در این میان خیلی های دیگر تاثیر گذارند. برگرد. مهندسین راه به جایی که روی آن ایستاده ای می گویند جزیره ی امنیت. وسط یک آزاد راه ایستاده ای و به هر طرف که بر می گردی خیابان با سرعت می رود و رد پای تاریخ روی خط های مقطع خیابان سفید میشود. زاد نویس دارد سعی می کند خلاف تاریخ حرکت کند. به همین خاطر رد پایش سیاه شده. ببین! کافی است  تاریخ نویسان و باستان شناسان را بفرستی بروند. خیلی های دیگر می روند. روان شناس با این توصیه ها خودش را نابود می کند. مثل کسی که هر روز توی ذهنم برمی گردد و می خواهد برود وسط خیابانی که... با سرعت می گذرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

۱.

 

مارها باید کمی مواظب باشند که به برادرم برخورد نکنند. باور کن ترسم گرفته بود و ول نمی کرد این صحنه ها را برای هر کسی میخواهی تعریف کن. بیا جلو تر که درست ببینی. چشمانت در بیاید جلو تر هستی. اولی که. دومی که. سومی که. چهارمی که. اصلن شماره ات را ببین چند است. چشمت خیلی جلو رفته. هشتمی که. شماره ات را انگار کسی برداشته که چند رقم به شماره اش اضافه کند. هی فکر می کنی مار بعدی حتمن بالا می جهد و باید چشمانت را ببندی و فراموش کنی.  هی می گفت چیزی نمی بینم.  واقعن نمی دید که نمی بینم.  چشمانم رسیده بود به یک خرس وحشی که با هیچ کس حرف نمی زد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

۱.

 

رد پایت روی آسفالت خیابان جا مانده. دایناسر بودی حتمن دنبالت می گشتم  که با هم منقرض شویم . باران بودی  خورشید را می فرستادم برت گرداند. رد پایت روی آسفالت خیابان گاهی برگ می شد و گاهی برگه. خیال می کردم دارم پیدایت می کنم. با درخت های روی سرم راه می افتم که خرق عادت کنم. از راهرو های مترو بالا بیایی و درخت ها همه لخت شده باشند و چاله های آب خشک. و روی سر دایناسر دنبال رد پایی بگردی که امروز از این شهر رد شده و دارد می رود نسلش را منقرض کند.

 

 

 

 

۲.

 

تیر باران از جایی شروع شد که مردم شروع کردند به پرتاب سنگ. وقتی یک ماشین به طرف مردم پرتاب می شود یعنی تیر باران ادامه دارد و مردم باید بیشتر سنگ پرتاب کنند. وقتی صد تا ماشین به طرف مردم پرتاب می شود مردم واقعن احساساتی شده اند و هنوز دارند سنگ پرتاب می کنند. وقتی که یک بانک پر از پول به طرف مردم پرتاب می شود چند نفر واقعن می میرند. بقیه خوشحال می شوند که خونشان پامال نشده.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

۱-

 

 

وقتی جای همه چیز تو را می خواهد جای احمقانه ای می شود چشمانت. می بندی و فکر می کنی خوابیده.  با این ها می خواهی چند سال از بچه گی ات را بزرگ کنی. حالا که ول شده توی کوچه ها و دارد از دست می رود. بیا راه برای تو بند آمده. جای هر چیزی خودت را سوار کن. کلی خیس شدی. کلی راه آمدی. دیروز از زیر آوار مردی را پیدا کردم که خودش را به خواب زده بود . چشمانش را در آورده بود و گوش هایش را باز کرده بود. داشت باخودش حرف می زد. دیروز زیر آوار شلوغ بود.  شما را پیدا نکردم. لا اقل خیلی از چیز ها شما نبودید.

 

۲-

 

عینکم را در آوردم. دنیا به این سختیها هم که فکر می کنی نیست. هر روز هزاران نفر خودشان از طبقه شانزدهم این روزنامه پرت می کنند. هنوز زمین نخورده در طبقه پانزدهم یک روزنامه ی دیگر گیر افتاده ای. اینجا به جرم دزدی رو به دیوار چشم گذاشتی و قرار است طبقات دیگر دنبال آزادی بگردند . صد هزار تا مجرم توی ورزشگاه دارند تیم مورد علاقه ی من را تشویق می کنند. گفتی کمک. صد هزار تا مجرم دارند تیم مورد علاقه ی تو را تشویق می کنند. گفتی کمک. صد هزار تا مجرم دارند به تیم مورد علاقه ی من توهین می کنند. گفتی کمک. صد هزار تا مجرم اصلن بدرد هیچ چیز نمی خورند. حتی یک اعدامی که با من باشد بهتر است. حاضرم همه ی امروز را اعدام بنویسم و حق با من باشد. نتیجه بازی را به رای می گذارم.  قانون از طرف من و تو وضع نشده. قانون گذار قرار داد را می گذارد روی میز و تو فکر می کنی موجه تری.موجه تری را می فرستم دنبال عینکم که کمی جلو تر بیایی. صد هزار نفر توی یک پرونده جا نمی شوند. کم کم سه تا کشته دارد و ده تا مظنون که باهم آمده اند. تازه چند نفر بعد از بازی می روند طبقه ی شانزدهم و چند نفر به بازی نمی رسند. کلی پرونده ی مالی هم لابه لای بلیت ها پیدا کردم . آخر سر بقیه شان یا آق والدین شده اند یا آنهم نشدند.  مجرمین را اعدام می کنند بدبخت!   یک دستمال کاغذی می دهم دستت برو پشت چهار راه ها اشک مردم را پاک کن و داد بزن طبقه ی پانزدهم رسمن عذر خواهی کرد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

آمبولانس روی یک مین پارک کرده بود و آژیر می کشید


ماشین پلیس روی یک مین پارک کرده بود و آژیر می کشید


صدای آژیر ها فرق می کرد


ماشین پلیس:" "


آمبولانس:" "


برای کسی که حواسش نباشد زیاد فرقی نمی کند


مردم دستشان را روی بوق گذاشته بودند


بووووووووووووووووووووووووووودند


بووووووووووووووووووووووووووودند


خیلی ها پشت ترافیک بودند


ماشین پلیس روی یک مین پارک کرده بود


آمبولانس روی یک مین پارک کرده بود


مردم پشت ترافیک بوووووووووووووووووووووووووووووووووووودند





هواپیما را روشن نگه داشته بود. می خواستم از خوشحالی پرواز کنم. شما باید زودتر سوار شوید. باید از خوشحالی زودتر سوار می شدم. شماره ی پرواز مهم نبود. اسم خلبان را گذاشته بودم روی خودم و هی داد می زدم شما باید زودتر سوار شوید. کسی زودتر سوار نمی شد. چقدر خوب است هرروز از خوشحالی داد بزنی حتی برای خودت دست تکان بدهی و هواپیما تکان نخورده باشد. ببینی شما زودتر سوار شدید و دارید تکان می دهید می روید جلوتر هنوز به قواعد پایبندید. با خوشحالی نشسته بود و کمربندش را محکم می کرد.





چقدر لذت دارد همه چیز از تو شروع شود. کامیون با سرعت داشت پیچ می خورد.


آن وقت می توانی بعضی چیزها را که می بینی حذف کنی. پیچ از کامیون گذشت.


برای همه ی حرف هایت دلیل بیاوری ولی کامیون با سرعت داشت می خورد.


چند تا بچه توی بچه گیت نشته بودند پشت موتر. موتر گاز می خورد. داشتید شعر می خواندید.


کامیون برگشته بود. موتر پرواز کرده بود. بچه ها تصادفن بزرگ شده بودند.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |