تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

"طبق اعتقادات یک قوم بی تاریخ روز مرگ هر آدم روزی است که چشمانش چیز هایی را می بینند که آخرین حقیقت کشف شده ی اوست و آنوقت از تعجب می میرد"

گاهی اوقات تکه هایی از گذشته پیدا می شود ؛ آنقدر قدیمی که حتی تاریخ هم گیج می شود.

یا حتی یادت نمی آید که دیشب شام ... ! یا اسمت ...! یا...!

اصلن تعجب نمی کنم که حقیقت به روزهای بی تاریخ نزدیک شده  . این متن دچار مشکلات اعتقادی است مواظب خودتان باشید که هیچ امنیتی برای افراد زیر که حتمن خیلی با هم فرق دارند تضمین شده نیست:

تو   تو      تو            تو                  تو                  ت                                و 

از سرنوشت فرار نکن حتی تو که فکر کردی این متن به تو ربطی ندارد.

پشت سر هم چاقو  نقش تعیین کننده ای دارد و حتمن رگ هایت از کابل های برق بی حوصله تر است که روزی چند بار چشمانت سیاهی میرود  و امیدت غرق نشده منظورم قطع نشده است به شرط آنکه گلابی های روی زمین آخرین میوه هایی باشد که به ذهن من برخورد کردند میشود   گفت نارنجک هایی هستند که ضامنشان توی جنگ های صلیبی در گردن یک شاه خونخوار جا مانده و هیچ کسی ضمانت آنها را بر عهده ندارد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

 

 

سالی یکبار آن هم وقتی گریه می کرد خستگی اش در می رفت ، در این خیابان هیچ آدمیزادی زندگی نمی کند انگارتنهایی باید هر روز را به مدرسه می برد تا راهش را یاد بگیرد وحداقل  یک روز در میان پیدا کند

روزهای دیگر حتمن خیابان ها شلوغ می کردند و معلم ها اعصاب نداریم را اعتصاب خواهیم کرد می نوشتند من هم که دیر آمده ام ونمی دانم چگونه بخوانم

حتمن باید تخته پاک کن باشی که هر سطری را که پاک کردی هضم کنی؛ وگرنه ناظم اصلن سر در نمی آورد چند نمره دیر آمدی . اعتصاب نداریم خواندم ومعلم نداریم برداشت کرد. آنقدر خوشش آمد که من را نگه داشت دیرتر بروم تا" معلم های عزیز زودتر بیایند را زودتر بروند" نخوانند.

نزدیک عید بود و می شد از میدان بهارستان چند شاخه  به این متن اضافه کرد که جوانه زده باشند و روز درختکاری مثل معلم کاری به متنی که کاشته ام نداشته باشد واین خیابان پر از درختهایی شود که سالی یکبار وقتی گریه می کنند هر چه خسته شدی را بمالی به تخته پاکن؛ شاید سیر شدی.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

قرار بود امشب را تا صبح راه برویم و عشق بورزیم؛ حالا چند خیابان از اولین بار جلوترم و تو توی اولین کافی شاپ منتظر من نشستی .

سلام  سلام دیر کردی ؟ خواب مونده بودم.

می شد مِنو رو برداره  ومثلن بستنی شکلاتی سفارش بده منم قهوه ی ترک بخورم که توی خیابون حتمن هوا سرده؛ از اون موقع تا حالا کلی همدیگرو دیدیم وکلیم صحبت کردیم .

یهو چشامون میافته به هم و برای یه لحظه ....

چه تصادفی ، مثل غافل گیری جَنگای جهانی ؛"اینجا آلمان است، صدای من را از این نوشته می شنوید"؛ گفتم جنگ جهانی که تلوزیونو خاموش کنی و زودتر خودتو به پناهگاهی که نوشتم برسونی؛

قرار شد تو شرقی باشی ومن غربی؛خورشید را شما می طلوعانید وما می غروبیم، نصف نصف ؛ نصفی از زناتون  سبیلشونو دادن به مردای ما وحتمن چیزای دیگه ای گرفتن که تعداد مرداتون کم نیس. این یه سند تاریخیه که اصلن ربطی به "هلوکاس" نداره که سیبیلای باریکمون نسوخته وسهم کمک زنا به جنگه.

تنها چیزیم که به دلایل امنیتی نشد نصفش کنیم تابلوی برلین بود که از دو طرف شبیه یک دیوار واقعی شده بود!

همینطور که وسط صحبتا قهومو آروم می خوری بستنیت خوشمزه تر ازاونیه که ...

اندازه دو هزار تومن با هم بودیم.

اونقدر خدافظی می کنیم که بوق بوق؛

از آژیر ممتد اون موقع فقط همین یادم هس و این که هیچ کداممونم موبایل نداشتیم ؛ کارمندای ساده ی جنگی بودیم که "تتق تق" ادامه داشت یعنی پشت سر هم تلگراف می رسید و"تق تق"برمی گشت؛ بعضی اشتباهای تلگرافی از نوع رمانتیکای همون دوره ها بود که باعث شد جریانا عوض شه؛ اصلن تا اونجا رسیده بود که تو قبرا غیر از رمانتیسیسم آدمم خاک می کردن شاید به همین اتهام محکوم شدیم همه چیو فراموش کنیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

میدان آزادی.فوت میکنم تو میکروفن. صدای 20 تا آ ژیر از جلوم می آد.10 تا از پشت سرم.5 تا این ور.5 تا اون ور."تولدت مبارک آقای رئیس جمهور"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |