تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

خسته تر از همه ی صبح ها سوار ماشین شد از همه ی ظهر ها همه ی شبها. امروز هم مثل همیشه گذشت فقط کمی بیداریت راحت تر بود. دو تا توله ی ولگرد بی سر و پای هیچی نفهم می خواستن سر از استخوان بندی زندگی ات در آورند. از هر جایی می شد امروز را کنترل کرد مثلن تو از حساب های بانکی شروع کن ومن از ساعت خواب! شهر تکه تکه از کنترل خارج شده بود.همه برای خودشان چیزهایی پیدا کردند که شاید از یادشان رفته.  شاید یادشان نرفته که اولین بار چند تا توله ی ولگرد بی سر و پای هیچی نفهم می خواستند سر از استخوان ... این همه استخوان. درهر روز چند تا استخوان نیم خورده می شنوی وچند تا میگویی ساعت خواب را گذاشته بودم که عزیز را بیدار نکنم پدر که اصلن نمی خوابید و تو شاید خوابت ببرد. همه ی ظهر ها را قرار بود بین راه پیاده شویم و تا شب ماشین عوض کنیم  ساعت خواب قرار بود من را گاز بگیرد و پارس کند که کسی جلو نیاید.  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |