تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

بیایید و همه ی پل ها جهان را روی سرم خراب کنید باید راه های بیشتری از بین برود که در هر روز برای یک سال دیگر سعی کنی بنویسی بزرگتر شدم. آنوقت از یک تاصد ... که حوصله نداری. ده   بیست    سی    چهل   ...    ـ مقدس است ـ  سعی کن چحل بخوانی. ده بیست چحل ـ مقدس تر است ـ  زود تر نتیجه می دهد.

فکر کن مقدساتت را به بازی گرفته ام که پیدایت کنم. داد بزن. مثل کله شق ها خودت را به همه معرفی کن. می توانم از این صدا لذت بسازم. بعد تو گوش کنی و ببری. می توانم یک فیلم عکاسی را توی جشنواره ی محرم بسوزانم و تو فکر کنی توی قاب نمایشگاه شعر متعهد زده ام. اصلن می توانم به جای تو فکر کنم راهرو های بیمارستان منتظر یک مرده است. سیس هنوز نمرده است. سیس دارد به هوش می آید. داد بزن یک بیمارستان پر از رفت و سیس آمد. تمام گریه هایش را قبلن تشریح کرده و حالا به خاطر تو یکبار دیگر مجبور شده. این بار می رود تشییع جنازه و چند راه دیگر را تجربه کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

دنیای آدم ها با هم فرق می کند مثل دنیای دایناسر ها یا دنیای آدمهایی که با هم فرق می کنند دنبال بازی که کنی می بینی چند تا آسمان دارند نگاهت می کنند شما شدیدن تحت آسمان هستید آن چیزی که می خواستم نشدی یعنی تحت مراقبت بودی بهتر می شد ادامه داد حالا هر غلطی که می خواهی بکن دیروز داشتی یک سرباز را در ویتنام امروز یک آموزگار در ایران فردا دوباره برمی گردی به جنگ پس فردا ایران سه روز بعد جنگ چهار روز بعد برگشتی خسته شده بودی اصلن بازی خوردی بیا تو کسی که دنبالت نیست چند نفر دیگر هم اینجا فرق می کنند

محمد حسین حبیب مجید محسن حسن  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

به شرطی دکتر می روم که قرص هایم را بخوری آمپول هایم را زده ام حالت چطور است بعد از ظهر حتمن از یک طرف دیگر بیا دو تا بیمارستان خراب شده تا کلی از اطلاعات بیماران درست شود باید با همین چیزها امشب را سر کنی از آنجایی که عادت نداری امشب را سر نکن فردا حتمن از کسی که توی مترو دارد به دوربین های مدار بسته نگاه می کند کمی جا بگیر دیرتر از این نمی شد رسید بیست و پنج تا بچه دبستانی مودب را با هم میتوانی باشی یا مثلن سی تا از آنهایی که باهم بودند از تو می ترسیدند کلی دیگر توی خیابان پرسه می زدند و دنبال یک نفر آدم بی آزار می گشتند چقدر رفت و آمدشان طولانی ست که یک روز دیگر آمده بودی و خودت را به هر تیر برق که میزدی روشن بود یعنی شب را توانستی ثابت کنی خودش کلی ارزش دارد حداقل تکلیف شاعران را مشخص کردی راحت تر از این هم کسی میتواند تخیل کند که اصلن همه ی دنیا یک کلمه است که زمانش معلوم نیست دنبالش نگرد این هم یک کلمه ی دیگر حد اقل زمانش معلوم است می بینی بعضی وقت ها باید مکانش را پیدا وبرایم پست کنی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

چند تا رفیق دارم که نمی شناسمشان از اتوبوس پیاده می شوی و داری انتظار می کشی؛ چند سالی می شد که شب تا صبح می آمدی و می رفتی توی همین ایستگاه و چشمهایت را می دوختی به خواب هایی که کم کم داشتند عینیت پیدا می کردند امروز با همه ی روز ها فرق می کند نشستی توی ایستگاه و منتظر هستی . همیشه باید دوستانت را نشناسی برمی گردی و پشت سرت را نگاه می کنی چقدر شبیه دیروز است  اینجا دقیقن همان جایی است که هر روز باید منتظرت می بود  از اولین ایستگاه که رد شدی باید هر روز را فراموش کنی و پیاده شوی اینجا همان جایی است که هر روز منتظرت نبود ایستگاه بعد اتوبوس جا ندارد  چند تا ایستگاه جلو تر پیاده شده بود و مثل شهردار جدید به مترو معتقد تر بود دقیقن اینجا.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

خیلی وقت ها میشود از یک آپارتمان چند خوابه فقط تقاضای یک خواب را داشت بیا بالا کسی نیست تو هم حق داری توی زندگی خصوصیت تنها  باشی  داشتم پنجره ها را قاب می کردم قاب های بالا تر کنجکاوتر می شدند بالاخره رسید و سر از زندگی ام در آورد  طبقه ی چهارم این آپارتمان آسانسورنداشت بجاش بزرگ تر بود و هیچ کس را نا راضی بر نگردانده بود این انگشتان برای یک برنامه نویس موفق بود که برنامه هاش را داده بود به من وهر روز تا طبقه ی سوم می آمد و بعد منصرف می شد می رفت بخوابد این چشمها به هم می آمدند درست مثل این که کسی فقط تا طبقه ی اول لازمشان داشته باشد و بعد هم داد به من که خوب نگاه کنم ببینم که برای طبقه ی دوم مشتری پول هم دارد وقتی رسید که نداشت حتمن می خواستمشان می ماند اینجا و تو و چند تا خواب دیگر که برایت تعریف کنم 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

مثل کسی که می داند از این طرف ها هر روز رد می شد سیگار می کشید و به او نگاه می کرد مثل کسی که

می داند از این طرف ها خیلی ها رد می شوند بعضی ها دارند سیگار می کشند و بعضی ها نگاه چند سالی را به حال خودش گذاشته بود و یادش نمی آمد کجا مثل کسی که میداند هر روز گریه می کرد می خواند و فوت می کرد قرار بود یادش نیاید کجا به دنیا آمده یادش نبود حتی روز تولدش را هر دفعه چهار سال جلو می کشید چهار سال جلو می کشید چهار سال جلو می کشید چهار سال جلو می کشید این یک روش قدیمی بود و سابقن دیگران از خودشان در می آوردند مثل کسی که میداند چهار سال پیش اصلن خسته نمی شدی خوب چهار سال یعنی چند تا پاکت کم آوردی یعنی اینها را برای تو نمی نویسم می توانی ... مثل کسی که می داند...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

پیرمرد پشت چشمانش همیشه چیزی برای از دست دادن دارد

مشتری آخرین بانک از بانک رازی نبود

 آمد و گذشت حتی نگاه هم نکرد

 چیزی را که توی بانک از دست داده بود کمی شبیه حافظه ی تو بود

 چند تا خاطره آن ور تر کسی یک سینی مسی بزرگ بود

چند تا سیب گرفته بود و خانواده تشکیل داده بود داشت می رفت و سرش را تکان می داد توی سرش یک خانه ی بزرگ رفته بود و کلی پنجره  کمی آن ور تر از پنجره ها کسی سوت می زد بوق می زد داد می زد گریه می کرد شوکه می شد اصلن جذابیت ندارد سیب می خورد حواسش به متن نبود راننده ترمز کرد  کمی نگاه کرد و شناخت  

بانک با کسی شوخی ندارد

 پیرمرد اما" گاه گاه" می خندید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

در ها پشت سر هم باز می شدند. می خواستم چند تا پرنده ی وحشی دیگر را بیشتر بشناسم .بیشتر می خواستم چند تا پرنده ی وحشی بشناسم که اسمشان بنگ نباشد بنگ بنگ نباشد بنگ بنگ بنگ نه! آخری یک مرغ دریایی تند و تیزبود اسمش را گذاشته بودم چهار بنگ.

هیچ وقت فکر نمی کردم تمام شکار توی چهار تا اسم خلاصه شود این جوری بیشتر انگار شکار شده ای . باید برای لاشه ات یک تخت خواب پیدا کنی و تا وقتی زندگی ات اینگونه می گذرد با هیچ چیز کاری نداشته باشی آنقدر که همه ی خواب هایت قیژ کند. دو تا لک لک از آن طرف دریاچه بیایند و از چند روز مرخصی شان بیشترین استفاده را بکنند.

تو هم به جای سیگار داری فکر می کنی با این جریان هوا حتمن آتش تا صبح خاموش می شود و لک لک ها از فردا زندگی ات را عوض می کنند.

قیژ ؛  قییژ ؛ قییی ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |