تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

 

تقدیم به کورت وونه گات عزیزکه آخر به هیروشیمایی ها پیوست 

 

 

وقتی آسمان چتر نجاتت را قرض گرفته باشد می تواند با خیال راحت روی زمین را نگاه کند و اصلن از هیچ چیز غیر واقعی , نترسد. تو هم می توانی دور خودت بچرخی و کسی را که دوست داری صدا کنی. دوست داشتم قبل از اینکه باران بیاید زمین را خیس کنم. هر چه فکر کردم یادم نیامد کجای زمین می شود دنبال کسی گشت که رفته باشد کنار و دیگر قصد برگشتن نداشته باشد. همه ی راه را برگشتم کسی به بعضی چیزها فکر نمی کند. مثلن چند تا تجربه داشتم که همه مشترک بود. فکر کنم توی راه همه را مرور کردم.

                                    کوورت وونه گات در گذشت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

چقدر بحث ها ی بی نتیجه بهتر است از همه ی آدم های روی زمین. (دقیقن از همه شان) چند نفر را می شناسی که از این لحظه به بعد با خودت جمع شوند و رویهم رفته از بازی های بدون نتیجه استقبال کنیم؟ از راه های دور جاده های دورتر چند تا ماشین بدون چرخ می چرخند... چند خط از پلیس ها می گویند مشکل از خط ترمز ها بوده.چندخط راننده ها بودند. چند خط حتمن اشتباه بوده. چند همیشه متغییر بوده که تو دنبال خبر جدیدی بگردی و من دنبال خبرت.  قرار بود زود تر از این ها بیاید. رفته هایش را کول بگیرد و باز هم تو احساس کنی برگشته را زمین گذاشته دارد می رود دنبال نرفته هایش. بیرون ماشین باد تندی می آمد توی خانه. آنوقت تو توی سرت را نشان می دهی که خورده ای  به دیوارهای خانه ات بدهکاری به دیوار خانه های دیگر. مثل اتاق ماشین داری می روی پی کارت. باور کن تمام این سالها را می توانستی قبلن پیشبینی کنی و از مسیر زندگی ات برگردی به عقب. بیافتی روی یک تله ی انفجاری و تمام بدنت را فکر کنی، بدردت نمی خورد. بیا برایت کمی تخیل لازم است. آنقدر جدی که باد تندی بر می گشت. خسته بود و از تمام روزش یک  دو سه  چهار را یادش بود. چند خط از این نوشته برای نوشته ی بعدی دعا می کنم که خدا رفتگانتان را بیامرزد. آمین بگویید و پشت سر من غیبت نکنید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

 

روزهاي آخر هر ماه از يك صندوقدار قديمي بانك سوال مي كردم "امروز براي شما روز با ارزشي است؟"  و از صندوق قديمي اش سكه ها را برمي داشتم و خودم را به نشنيدن مي زدم اگر باز هم چيزي براي شنيدن بود دستهايم را بالا مي آوردم و با مراسم مخصوصي به گوشهايم مي چسباندم به هر حال يك روز با ارزش ديگر سپري مي شد و دوباره مسير روزها مرا به سمت آخرين روز ماه مي كشاند وهميشه يك صندوق دار قديمي بود كه مرا بجا بياورد و دوباره كلي برايم حرف بزند و با آن سوال مسخره بي ارزش مواجه شود " امروز براي شما روز با ارزشي است؟" به آنجا هايي كه قبلن  چيز زيادي نشنيده بودم دوباره بر مي گردم شايد چيز تازه تري باشد كه روز آخر ماه را خوشحال كند   

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |