آمبولانس روی یک مین پارک کرده بود و آژیر می کشید
ماشین پلیس روی یک مین پارک کرده بود و آژیر می کشید
صدای آژیر ها فرق می کرد
ماشین پلیس:" "
آمبولانس:" "
برای کسی که حواسش نباشد زیاد فرقی نمی کند
مردم دستشان را روی بوق گذاشته بودند
بووووووووووووووووووووووووووودند
بووووووووووووووووووووووووووودند
خیلی ها پشت ترافیک بودند
ماشین پلیس روی یک مین پارک کرده بود
آمبولانس روی یک مین پارک کرده بود
مردم پشت ترافیک بوووووووووووووووووووووووووووووووووووودند
هواپیما را روشن نگه داشته بود. می خواستم از خوشحالی پرواز کنم. شما باید زودتر سوار شوید. باید از خوشحالی زودتر سوار می شدم. شماره ی پرواز مهم نبود. اسم خلبان را گذاشته بودم روی خودم و هی داد می زدم شما باید زودتر سوار شوید. کسی زودتر سوار نمی شد. چقدر خوب است هرروز از خوشحالی داد بزنی حتی برای خودت دست تکان بدهی و هواپیما تکان نخورده باشد. ببینی شما زودتر سوار شدید و دارید تکان می دهید می روید جلوتر هنوز به قواعد پایبندید. با خوشحالی نشسته بود و کمربندش را محکم می کرد.
چقدر لذت دارد همه چیز از تو شروع شود. کامیون با سرعت داشت پیچ می خورد.
آن وقت می توانی بعضی چیزها را که می بینی حذف کنی. پیچ از کامیون گذشت.
برای همه ی حرف هایت دلیل بیاوری ولی کامیون با سرعت داشت می خورد.
چند تا بچه توی بچه گیت نشته بودند پشت موتر. موتر گاز می خورد. داشتید شعر می خواندید.
کامیون برگشته بود. موتر پرواز کرده بود. بچه ها تصادفن بزرگ شده بودند.
۱)
وقتی از همه دنیا خسته شدی تازه می فهمی که امروز است. کلی دیر شده. باید دنبالش بگردی که به ثبت برسانی. دیروز کلی مراحل اداری را گذرانده ای تا امروز شده. هی یادت می آمد باد و کولر روشن بود. اصلن تشنه نبودی و یک بطری آب معدنی خالی توی دستت دنبال علامتی برای سوال می گشت. آخرسر کلی فکر کردم پرتش کردم توی ظرفی که مطمئن نیستم آنجا بود یا نه داشتم فکر می کردم چگونه دیروز شده وقتی من از امروز هم خسته ترم. هر چقدر بگردی از دنیا بدت نمی آید. کاشف چندمین دنیا یی می شوی که کسی دنبالش نرفته یا حداقل بیست و یک سال است به این چیز ها فکر نمی کنم. قبلن حتمن وقت نبوده و بعدن قرار است یک دنیای دیگر بر و بر نگاهت کند و تو بروی سراغش. خوش باشی. چند تا سنگ بردار و با خودت ببر. شاید در انتها چیزی برای شکستن پیدا کنی. این ها را به زبانشان ترجمه کن من جای دیگری جلسه دارم.
۲)
بوی سیب زمینی سرخ کرده از آن هایی نیست که شبها خوابش را ببینی و فکر کنی چه خوشمزه.بعضی وقتها شب که می شود باید فکر کنی چند ساعت تا صبح مانده آنوقت ببینی خوابیدن ارزش این بوها را دارد! این بو ها را بردار و دنبالم بیا من توی نمایشگاه کتاب خوابم برده ؛ بیشتر که بگردی بیشتر گشته ای این چیزها بدرد متنم می خورد دارم سریعتر می نویسم بیشتر بگرد حتمن با عجله خوابت برده و یادت رفته چشمانت را ببندی.حتمن وسط ترمینال گیر کرده ای توی یک اتوبوس پیر یا داری انگشت هایت را می شماری و هر دفعه یکی کمتر. همه را پشت سر هم جویده ای. پشت سر هم سرباز ها یادگاری های سخت زیاد خورده اند. می خواستی بدرد هیچ دختری نخورد. دختر ها انگشت جویده بیشتر دوست دارند یا اتوبوس های توی نمایشگاه را. اصلن یادم نبود که من خوابم برده و چشمهای تو باز است. این پایانه پر از اتوبوس هایی است که برگشته اند و اصلن حوصله ی خودشان را ندارند. یکی آب روغن قاطی کرده و یکی هم ...قاطی کرده فکر کن تویی. هوا تاریک شده و مجبوری چشمانت را باز نگه داری. قرار است من را هم برسانی خانه ؛ هنوز بو را یادت هست و من دارم فکر می کنم تا صبح چند ساعت مانده.