۱-
وقتی جای همه چیز تو را می خواهد جای احمقانه ای می شود چشمانت. می بندی و فکر می کنی خوابیده. با این ها می خواهی چند سال از بچه گی ات را بزرگ کنی. حالا که ول شده توی کوچه ها و دارد از دست می رود. بیا راه برای تو بند آمده. جای هر چیزی خودت را سوار کن. کلی خیس شدی. کلی راه آمدی. دیروز از زیر آوار مردی را پیدا کردم که خودش را به خواب زده بود . چشمانش را در آورده بود و گوش هایش را باز کرده بود. داشت باخودش حرف می زد. دیروز زیر آوار شلوغ بود. شما را پیدا نکردم. لا اقل خیلی از چیز ها شما نبودید.
۲-
عینکم را در آوردم. دنیا به این سختیها هم که فکر می کنی نیست. هر روز هزاران نفر خودشان از طبقه شانزدهم این روزنامه پرت می کنند. هنوز زمین نخورده در طبقه پانزدهم یک روزنامه ی دیگر گیر افتاده ای. اینجا به جرم دزدی رو به دیوار چشم گذاشتی و قرار است طبقات دیگر دنبال آزادی بگردند . صد هزار تا مجرم توی ورزشگاه دارند تیم مورد علاقه ی من را تشویق می کنند. گفتی کمک. صد هزار تا مجرم دارند تیم مورد علاقه ی تو را تشویق می کنند. گفتی کمک. صد هزار تا مجرم دارند به تیم مورد علاقه ی من توهین می کنند. گفتی کمک. صد هزار تا مجرم اصلن بدرد هیچ چیز نمی خورند. حتی یک اعدامی که با من باشد بهتر است. حاضرم همه ی امروز را اعدام بنویسم و حق با من باشد. نتیجه بازی را به رای می گذارم. قانون از طرف من و تو وضع نشده. قانون گذار قرار داد را می گذارد روی میز و تو فکر می کنی موجه تری.موجه تری را می فرستم دنبال عینکم که کمی جلو تر بیایی. صد هزار نفر توی یک پرونده جا نمی شوند. کم کم سه تا کشته دارد و ده تا مظنون که باهم آمده اند. تازه چند نفر بعد از بازی می روند طبقه ی شانزدهم و چند نفر به بازی نمی رسند. کلی پرونده ی مالی هم لابه لای بلیت ها پیدا کردم . آخر سر بقیه شان یا آق والدین شده اند یا آنهم نشدند. مجرمین را اعدام می کنند بدبخت! یک دستمال کاغذی می دهم دستت برو پشت چهار راه ها اشک مردم را پاک کن و داد بزن طبقه ی پانزدهم رسمن عذر خواهی کرد.