تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

 

 

سر در یک راهروی طولانی نوشته بودند لطفن خودتان را پیدا کنید.(می خواهی به سطر اول  فکر کنی یا دنبال من بیایی؟) اگر این زاد را تو ادامه می دادی و می پرسیدی کسی که آب می خواهد چه می گوید؟ می گفتم: آب. کسی که آب می بیند؟ آب. کسی که صدای رودخانه را می شنود؟ آب. چیزی که روی تو ریختم چه بود؟ آب. بگو. آب. بلندتر. آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ب. بلند تر.آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ب. ( اگر دقت کنی می بینی زاد از دستت در رفته.) سر در یک راهروی طولانی نوشته بودند لطفن خودتان را پیدا کنید.

 آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ- آ-

ب-

 کلی از سر مشق "آ" نوشتم. تازه به حرف "ب" رسیدم . توی کلاس اول دبستان نشسته بودم و برای ادامه دادن زندگی داشتم آب را یاد می گرفتم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

. . .

 

 

 

 

 این صحنه به سمت اروتیک شدن پیش می رفت که جنگ شد. این ها دکمه های لباس آدم برفی  بودند و معلوم بود که آنها را روی این صفحه در آورده و از سپیدی پوشیده شده است. تو می توانی هر برداشت دیگری داشته باشی و من هم دنبال ردی از او روی برف

 

 ها باشم. پدر می گفت :چشمانت را که باز کنی می توانی دنبالم بگردی . چشمانم

 

 

 را که باز کردم تکیه داده بودیم به هم. من می گشتم دور دنیایی که خودم بودم و درختان می چرخیدند دور پارک نیاوران. بدن آدم برفی مثل گلوله های برفی سرد بود. بدون اینکه حرفی بزند پدر دکمه های لباسش را بست و درون برف ها گم شد. من این سنگ ها را جمع کردم برای جنگی که . . .

 

 و برای بعدی که . . . و برای گلوله هایی که خورده بودم داشتم به

 

 

 

 

آدم برفی ها جواب می دادم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  | 

یکی از راههای دیگر خلاص کردن دو تا ببر که از هم خوششان می آید از دست شکارچی یک تفنگ خوشدست دولول است که با آن می شود هردوتاشان را کشت یا شکارچی شان را کشت یا نویسنده را کشت یا اگر نویسنده تفنگ دو لول شکارچی را شناخت همانی که هنوز مجوزش دست شکارچی نرسیده بود و قصد داشت به ماموران جنگل خبر دهد ماموران را کشت یا اگر اداره ی جنگلداری نزدیک است و دوباره مامور می فرستند رفت آنجا و همه را کشت و اگر گفتند دستور از مقامات بالا صادر شده مقامات بالا را کشت  یا اگر مقامات بالا طبق قانون مجبور بودند قانون گذار را کشت یا اگر قانون گذار بر اثر سانحه ی رانندگی حافظه اش را از دست داده بود...

برگشت به جنگل و به این فکر کرد که با این دست ها دیگر خواب راحت نخواهد داشت . دست هایش را در هم قفل کرد. مثل دو تا ببر که از هم خوششان می آید. و ماه در چشمانش فرو رفت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |