امروز زاد روز دو تا نویسنده ی دوست داشتنی است یکی از این دو تا سالها پیش به دوستانش گفته که صادق هدایت است و یکی ...(حتمن چیز دیگری گفته)
تقدیم به هر دو ی آنها:
سرت را گذاشتی روی یک میز و چشمهایت را در آسمان آزاد کرده ای. دستت آنقدر نمی لرزد که از گرما کلافه می شوی. پاهایت تیر می کشد و لبت دود می کند. دلت با ما نیست آقای شکرابی. زمان که ایستاده باشد فرقی نمی کند رمان بخوانی یا زاد. حتی وقت نداری حواست را جمع کنی.
من شیر گاز را باز کرده ام و دارم آب می خورم. زندگی ام توی این اتاق گیر کرده و چشمانم به طرز عجیبی پر آب می شوند. دو تا مرد سیاه پوش از راست و چپ نزدیک می شوند. دو تا مرد سیاه پوش از راست و چپ دور می شوند. چشمانم مرا دچار تردید کرده است. دو تا مرد سیاه پوش از راست و چپ نزدیک می شوند. دیگر نمی توانم توی این اتاق بمانم و مثل آینه ی روبرویم تردید ندارم. دو تا مرد سیاهپوش از راست و چپ دور می شوند.شیر گاز را می بندم پنجره را باز می کنم. دو تا مرد سیاهپوش نزدیک می شوند. از آینه ی جلوی ماشینم پیاده می شوم. دو تا مرد سیاه پوش دور می شوند و چیزی شبیه زنجیر مرا دنبال آنها می کشد.
من روی باتلاق انزلی راه می روم غوررر غوررر
من روی تن یک قور باغه راه می روم غوررر غوررر
قورباغه ها معمولن این کار را می کنند غوررر غوررر
معمولن زل می زنند توی چشمان طعمه غوررر غوررر
شاید چند ساعت زندگی قورباغه ای به هر دومان خوش بگذرد غوررر غوررر
دارم هم قد یک قورباغه می شوم غوررر غوووووو
غوررر ... غورر ... غور ...