کروکدیلی به نام آدلیم وجود دارد که دندانش درد می کند. گنجشکی شبیه به سینه سرخ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. غورباقه ای سبز رنگ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. تنها بازمانده ی بومیان منطقه ی محافظت شده ای در شمال شرقی آفریقا فهمید که دندان کروکدیل درد می کند. ولی کروکدیل متوجه نمی شد که دندانش درد می کند. هر روز وقتی گشنه اش می شود مرا گاز می گیرد که چیز دیگری به این متن اضافه کنم. زاد نویسی به نام میلاد شکرابی وجود دارد که دندان کروکدیل درد می کرد. دکتری در نزدیکی خانه ی ما یک آمپول بی حسی به زاد نویس داده بود که در این مواقع از آن استفاده کند.
من به چشمهای بسته چشمهای باز/ من به گوش های خسته از سکوت، راز/ بر دهان گشادهای شاد بی نیاز/اعتراض/اعتراض می کنم.
یا درون سینه هایمان صدای ساز/ یا درون گوش هایمان صدای ساز/یا درون شعرهایمان صدای ساز می آید و من حالا دارم فکر می کنم به قطاری ازقافیه ها که یکی از واگن هایش را بیشتر دوست دارم/(سرباز)/سوار واگن بعدی شدی؟/(فقط سرباز) رفت و هیچ وقت دیگر نیامد(از اینجا به بعد درون تنهایی با خودش ساز می زند و صدایش سوار آخرین واگن می شود/ دلم می خواد گوشت گراز/ پریای خوشکل و ناز/ دلم می خواد برم تو فاز/ تو آسمون بگاز بگاز/پر بزنم مثل یه غاز/ پر بزنم پر پر ... پرت شد پایین و قطار رفت ) و هیچ وقت دیگر نرفت. پس دیوانه من نیستم که با چوب دنبال غاز ها می کنم و می دانم پرواز بعدی مرا به هیچ کجا نخواهد برد. که توی خانه های روستا زندگی نمی کنم. که در شهر کسی قازی نمی بیند که بچراند و من باید با چوب دنبال بدبختی بدوم.وقتی تو با چوب میانه ی خوبی نداری. دیوانه تویی! که از واقعیت فرار می کنی. شاید اگر کوچکترین اعتراضی کنی من یادم بیاید که این کش تیر کمان نیست که دارم می کشم و ولش کنم. ولش کردم؛ کش شلوارم بود. که پاره نشد و کسی عریانی واژه هایم را ندید.
سوت سوتکی که باد را به بازی گرفته بود از یکی از ملوانان کشتی نوح خواست که بپرد توی آب. ملوان که پرید جفتش را انداختند تا آب آنها را بخورد. آن ها آب را خوردند. البته هر کدامشان باید نصفش را برای دیگری می گذاشت. ملوان بیشتر از زنش آب خورده بود. به همین خاطر زنش همیشه دوست داشت ملوان را بخورد. ملوان اسم زنش را گذاشته بود دریا و از ترسش سوار کشتی نوح شده و در را بسته بود. هنوز خیلی از جفتها سوار نشده بودند. دریا رسید دم کشتی می خواست سوار کشتی شود. در بسته بود و ملوان سوت می زد. در بسته بود و پسر نوح با بدان بنشست. باران از آسمان به بعد طناب دریا بود. دریا سعی می کرد خودش را بالا بکشد.در بسته بود و باران همه چیز را از ترس خیس کرده بود صدای سوت قطع شد. ملوان داشت می خورد. دریا داشت می خورد. ملوان داشت می مرد. دریا با پسر نوح رفته بود قاره های دیگر را کشف کند.