تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

 

 

بیا و امروز بیشتر از روزهای دیگر پنج شنبه باش. من یادگاری های روی سنگ ها را خوانده ام. تیر سنگی رفته بود توی قلب سنگی. اگر قلبم سنگی بود حتمن می توانستم با مشکلات قلبی ام کنار بیایم. مثلن می توانستم قلبم را پرت کنم بیرون و جاش با زغال بنویسم به این مکان هیچ قبلی وصل نمی شود. از اینکه آمده بودی که آنروز پنج شنبه باشد از این که فکر می کردی آن زغال به اندازه ی کافی سیاه نیست از آن که وقت گریه کردن چشمهایم را جای سنگ کلیه دفع کرده بودم و دهانم با حرکات صورتت تبدیل به دهانه ی غار شده بود وغار تاریک خانه ای بود که در تاریکش روز بعدی نبود و آدمیزادی از این خوشحال بود که مثل کوه ایستاده است و کوه از این خوشحال بود که آدمیزادی ایستاده است و همه خوشحال بودند از اینکه این نوشته کوتاه است و بقیه ی زغال را می توانند بسوزانند یا جایی از کوه بنویسند آتش و آتش بگیرد و آتشفشان از آنجا بیرون بزند و بیایند کنار یک جسم بی روح بایستند و عکس بگیرند و آن را به دوستانشان نشان دهند و بگویند من به کوه هم پشت کردم و دوستانشان هم هر چند وقت یک بار به کوه پشت کنند و کوه که یادش رفته بود آتشفشانش فعال شده و دستی سرخ دارد او را به سمت خورشید می کشد خوشحال باشد و خوشحال باشم از اینکه این اتفاق آنقدر بود که کوه ها دارند به حرکت در می آیند و من می توانم روی کوهان کوه ها به قلب و قبل فکر کنم و به توپی که هفت سنگ را ... ... . گاهی وقت ها که می خواهم استراحت کنم به این فکر می کنم که شاید فردا واقعن جمعه باشد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |