تبليغاتX
زاد
زندگی ادامه دارد

 

 

جهان برای زندگی کردن تنگ شده بود. مردم به هم فشار می آوردند.مثلن توی اتوبوس یکی پایت را لگد می کرد، میآمدی نگاهش کنی، راننده می زد روی ترمز و احساس می کردی مردم دارند به هم نگاه می کنند. دقت که می کردی فقط صدای یکیشان در آمده بود که با تلفن همراهش سر  شارژ آپارتمان بحث می کرد. راننده بیشتر از او، از اینکه پشت یک اتوبوس پیر نشسته ناراحت بود. پیرمرد پشت سریش فکر می کرد مردم باید هوای پیرها را داشته باشند. صدایی که تبدیل به آدم شد هوای آکواریمش را همیشه تنظیم می کرد و پیرانای جدیدش را بیشتر دوست داشت. متعجب بود که چرا مردم همدیگر را نمی خورند که هوا برای نفس کشیدن مطبوع تر شود. زد روی پام و گفت آهان! پیراناها با هم کاری ندارند! ایستگاه امام حسین بود. آکواریم من را تف کرد بیرون پیراناها با تعجب به من نگاه می کردند. سعی کردم نفس بکشم، نمی شد!

 واقعن تشنه بودم. دویدم به سمت ایستگاه زیرزمینی. زمان کمی داشتم. سعی کردم خودم را به قطاری که توی ایستگاه بود برسانم. درهای آکواریم بسته شد. تمام بدنم خیس شده بود و نفس نفس می زدم. شرایطم کم کم بهتر شد. پیراناها قبل از سوار شدن من ترتیب بقیه را داده بودند. با شکم های باد کرده نشسته بودند روی صندلی و به فردا فکر می کردند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |