از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند کسی رفته است. توی چشمانشان تصویر مرده ای چند بار شسته شد تا پاک شود. در خلال بادمها، لای حلوا ها خاطرات شیرین و تلخ بودم. بهمن بودم که آمده بود، برف پاکن را زدم.
" در حال برگشتن می رفتم یا می رفتم در حال برگشتن."
برف پاک کن را زدم. فرقی نمی کرد، جاده می رفت، بهمن می آمد، دکمه را می زدم،فرقی نمی کرد. مثل برگه های سفید باقی مانده آخر دفتر دیکته ی شب آدم احساس غریبی می کند.
پاهایم چشم های زمین بود که کش آمده بود. نشستم و فکر کردم اگر قهرمان پرتاب نیزه بودم پاهام را تا کجا پرت می کردم؟ اگر پاهام از جو زمین خارج می شد معلوم نبود چشم های ماه باشم یا ونوس. لختی گذشت و چشم های اسفندیار شدم. اتوبوس از میدان فردوسی گذشت. روی صندلی فضایی ام نشسته بودم. هم زمان دست هایم را دور چشم هایم حلقه زده بودم و با ابروهایم پاهایم را در بغل گرفته بودم که هیچ جا دیده نشوم. هیچ جا دیده نشدم. یک نفر آمد روی صندلی ام نشست. من در حالی که سعی می کردم میله ی اتوبوس را نگه دارم حس بینایی ام مرا به سمت خانه می کشید.