تبليغاتX
زاد - خانه
زندگی ادامه دارد

 

 

پاهایم چشم های زمین بود که کش آمده بود. نشستم و فکر کردم اگر قهرمان پرتاب نیزه بودم پاهام را تا کجا پرت می کردم؟ اگر پاهام از جو زمین خارج می شد  معلوم نبود چشم های ماه باشم یا ونوس. لختی گذشت و چشم های اسفندیار شدم. اتوبوس از میدان فردوسی گذشت. روی صندلی فضایی ام نشسته بودم. هم زمان دست هایم را دور چشم هایم حلقه زده بودم و با  ابروهایم پاهایم را در بغل گرفته بودم  که هیچ جا دیده نشوم. هیچ جا دیده نشدم. یک نفر آمد روی  صندلی ام نشست.  من در حالی که سعی می کردم میله ی اتوبوس را نگه دارم حس بینایی ام مرا به سمت خانه می کشید.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |