تبليغاتX
زاد - از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ...
زندگی ادامه دارد

 

 

از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند کسی رفته است. توی چشمانشان تصویر مرده ای چند بار شسته شد تا پاک شود. در خلال بادمها، لای حلوا ها خاطرات شیرین و تلخ بودم. بهمن بودم که آمده بود، برف پاکن را زدم.

" در حال برگشتن می رفتم یا می رفتم در حال برگشتن."

 برف پاک کن را زدم. فرقی نمی کرد، جاده می رفت، بهمن می آمد، دکمه را می زدم،فرقی نمی کرد. مثل برگه های سفید باقی مانده  آخر دفتر دیکته ی شب آدم احساس غریبی می کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میلاد شکرابی  |