<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زاد</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/</link>
<description>زندگی ادامه دارد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 19 Jun 2009 11:39:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ...</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از یک سبد میوه، با لباس های رنگا رنگ، با سلام و صلوات، انگار رفته بودم. سنگ را که زدند پنجره ها ریختند توی حیاط، در ها در رفتند و آنها با مغز های لای خرما ها فهمیدند کسی رفته است. توی چشمانشان تصویر مرده ای چند بار شسته شد تا پاک شود. در خلال بادمها، لای حلوا ها خاطرات شیرین و تلخ بودم. بهمن بودم که آمده بود، برف پاکن را زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; در حال برگشتن می رفتم یا می رفتم در حال برگشتن.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; برف پاک کن را زدم. فرقی نمی کرد، جاده می رفت، بهمن می آمد، دکمه را می زدم،فرقی نمی کرد. مثل برگه های سفید باقی مانده  آخر دفتر دیکته ی شب آدم احساس غریبی می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 11:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاهایم چشم های زمین بود که کش آمده بود. نشستم و فکر کردم اگر قهرمان پرتاب نیزه بودم پاهام را تا کجا پرت می کردم؟ اگر پاهام از جو زمین خارج می شد  معلوم نبود چشم های ماه باشم یا ونوس. لختی گذشت و چشم های اسفندیار شدم. اتوبوس از میدان فردوسی گذشت. روی صندلی فضایی ام نشسته بودم. هم زمان دست هایم را دور چشم هایم حلقه زده بودم و با  ابروهایم پاهایم را در بغل گرفته بودم  که هیچ جا دیده نشوم. هیچ جا دیده نشدم. یک نفر آمد روی  صندلی ام نشست.  من در حالی که سعی می کردم میله ی اتوبوس را نگه دارم حس بینایی ام مرا به سمت خانه می کشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 07:49:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو توی آن خواب خوابت برده و من توی این خواب اشک می ریزم. در خواب کسی را می بینی که مرده است، انگار آمده باشد روی تخت تو. من زل زده ام به نمایشگر.چشمانم می سوزد. کاش می شد بیایم توی آن خواب و صدایت کنم. ببینی جای خوابت با راه پله عوض شده و چند طبقه آدم دارد صدایت می کند. از خواب بیدار می شوی! چند طبقه آدم را می بینی. چند طبقه آدم تو را می بیند. بی اعتنا به این خواب از پله ها بالا می روی که به آن خواب برسی. قبل از اینکه نمایشگر را خاموش کنم جای این خواب را با حمام عوض می کنم. می خوابم توی وان و احساس آرامش می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 21:32:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>                         D-:   عاشقانه های ماهی شب عید    D-:</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جهان برای زندگی کردن تنگ شده بود. مردم به هم فشار می آوردند.مثلن توی اتوبوس یکی پایت را لگد می کرد، میآمدی نگاهش کنی، راننده می زد روی ترمز و احساس می کردی مردم دارند به هم نگاه می کنند. دقت که می کردی فقط صدای یکیشان در آمده بود که با تلفن همراهش سر  شارژ آپارتمان بحث می کرد. راننده بیشتر از او، از اینکه پشت یک اتوبوس پیر نشسته ناراحت بود. پیرمرد پشت سریش فکر می کرد مردم باید هوای پیرها را داشته باشند. صدایی که تبدیل به آدم شد هوای آکواریمش را همیشه تنظیم می کرد و &lt;A href=&quot;http://images.google.com/images?hl=en&amp;um=1&amp;q=%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A7&amp;start=20&amp;sa=N&amp;ndsp=20&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=4&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;پیرانا&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;ی جدیدش را بیشتر دوست داشت. متعجب بود که چرا مردم همدیگر را نمی خورند که هوا برای نفس کشیدن مطبوع تر شود. زد روی پام و گفت آهان! پیراناها با هم کاری ندارند! ایستگاه امام حسین بود. آکواریم من را تف کرد بیرون پیراناها با تعجب به من نگاه می کردند. سعی کردم نفس بکشم، نمی شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; واقعن تشنه بودم. دویدم به سمت ایستگاه زیرزمینی. زمان کمی داشتم. سعی کردم خودم را به قطاری که توی ایستگاه بود برسانم. درهای آکواریم بسته شد. تمام بدنم خیس شده بود و نفس نفس می زدم. شرایطم کم کم بهتر شد. پیراناها قبل از سوار شدن من ترتیب بقیه را داده بودند. با شکم های باد کرده نشسته بودند روی صندلی و به فردا فکر می کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Mar 2009 21:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید فردا واقعن جمعه باشد.</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بیا و امروز بیشتر از روزهای دیگر پنج شنبه باش. من یادگاری های روی سنگ ها را خوانده ام. تیر سنگی رفته بود توی قلب سنگی. اگر قلبم سنگی بود حتمن می توانستم با مشکلات قلبی ام کنار بیایم. مثلن می توانستم قلبم را پرت کنم بیرون و جاش با زغال بنویسم به این مکان هیچ قبلی وصل نمی شود. از اینکه آمده بودی که آنروز پنج شنبه باشد از این که فکر می کردی آن زغال به اندازه ی کافی سیاه نیست از آن که وقت گریه کردن چشمهایم را جای سنگ کلیه دفع کرده بودم و دهانم با حرکات صورتت تبدیل به دهانه ی غار شده بود وغار تاریک خانه ای بود که در تاریکش روز بعدی نبود و آدمیزادی از این خوشحال بود که مثل کوه ایستاده است و کوه از این خوشحال بود که آدمیزادی ایستاده است و همه خوشحال بودند از اینکه این نوشته کوتاه است و بقیه ی زغال را می توانند بسوزانند یا جایی از کوه بنویسند آتش و آتش بگیرد و آتشفشان از آنجا بیرون بزند و بیایند کنار یک جسم بی روح بایستند و عکس بگیرند و آن را به دوستانشان نشان دهند و بگویند من به کوه هم پشت کردم و دوستانشان هم هر چند وقت یک بار به کوه پشت کنند و کوه که یادش رفته بود آتشفشانش فعال شده و دستی سرخ دارد او را به سمت خورشید می کشد خوشحال باشد و خوشحال باشم از اینکه این اتفاق آنقدر بود که کوه ها دارند به حرکت در می آیند و من می توانم روی کوهان کوه ها به قلب و قبل فکر کنم و به توپی که هفت سنگ را ... ... . گاهی وقت ها که می خواهم استراحت کنم به این فکر می کنم که شاید فردا واقعن جمعه باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Nov 2008 10:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;رادیو را که روشن می کنی چشمهایت را ببند&quot;</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;زندگی ام در دو محور طول و عرض تعریف شده. اگر دنبال عمق می گردید از پرزپکتیو استفاده کنید. بعضی وقت ها یک غلطک آدم را زیر می گیرد. می آیند بالا ی سرش می گویند: کم است، هنوز دهنش صاف نشده. فکر کن اینها را وقتی نوشتم که غلطک رفته بود روی پام و کسی پشت دنده های ماشین حواسش پرت تو شده بود. راننده ی محترمی که فکر می کنی استعداد خواندن داری  و اصلن صدای فریاد های مرا نمی شنوی . بد جایی، این متن تو را هوایی کرده. آنقدر که حواست به آسمان ژاپن نیست و فکر می کنی دکمه ای که فشار می دهی دکمه ی رادیو است و هیروشیما را نابود نمی کند. &quot;شنوندگان عزیز بعد از انفجار های اتمی اخیر هیچ موجود زنده ای بجز سوسک نتوانسته به زندگی اش ادامه دهد&quot;. این اتفاق حال هر مخاطبی را بهم می زند. ولی من به عنوان کسی که در حال له شدن است دلم به همین سوسک ها خوش است. حتمن اینها هم از رادیو پخش می شود که پیاده می شوی و سعی می کنی قبل از اینکه کسی بیاید همه ی سوسک ها را له کنی.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 21:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید حواس من هم پرت شده!</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;لاشه ی سگ افتاده بود وسط میدان جنگ که حواسمان به دشمن نباشد. یکی از افرادمان را می خواستیم بفرستیم جلو که لاشه را بردارد و به دشمن نشان دهد که حواس دشمن هم پرت شود. یکی از افرادمان که از دشمن بود و دست ما اسیر شده بود، این ماموریت را قبول کرده بود. فقط نمی دانستیم که لاشه ی سگی که افتاده وسط میدان جنگ و دارد حواس ما را پرت می کند، حواسش هست یا نه؟ دشمن بی سیم ما را رد گیری می کرد و ما بی سیم دشمن را. جنگ خیلی جدی شده بود و ما می ترسیدیم با این کار از جدیت آن بکاهیم. بعد ها که این نوشته را پیدا کنی خواهی فهمید که ما متوجه دشمن نشدیم. خواهی دانست که چرا هیچ حرکت فیزیکی شکل نگرفت. و ما شاید به خاطر آروغ های یک سگ که بمب شیمیایی خورده بود، حواسمان از جنگ پرت شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 23:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کروکدیلی به نام آدلیم </title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;کروکدیلی به نام آدلیم وجود دارد که دندانش درد می کند. گنجشکی شبیه به سینه سرخ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. غورباقه ای سبز رنگ وجود داشت که دندان کروکدیل درد می کند. تنها بازمانده ی بومیان منطقه ی محافظت شده ای در شمال شرقی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;آفریقا فهمید که دندان کروکدیل درد می کند. ولی کروکدیل متوجه نمی شد که دندانش درد می کند. هر روز وقتی گشنه اش می شود مرا گاز می گیرد که چیز دیگری به این متن اضافه کنم. زاد نویسی به نام میلاد شکرابی وجود دارد که دندان کروکدیل درد می کرد. دکتری در نزدیکی خانه ی ما یک آمپول بی حسی به زاد نویس داده بود که در این مواقع از آن استفاده کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 21:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از طرفداران ملوان عذر خواهی می کنم</title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سوت سوتکی که باد را به بازی گرفته بود از یکی از ملوانان کشتی نوح خواست که بپرد توی آب. ملوان که پرید جفتش را انداختند تا آب آنها را بخورد. آن ها آب را خوردند. البته هر کدامشان باید نصفش را برای دیگری می گذاشت. ملوان بیشتر از زنش آب خورده بود. به همین خاطر زنش همیشه دوست داشت ملوان را بخورد. ملوان اسم زنش را گذاشته بود دریا و از ترسش سوار کشتی نوح شده  و در را بسته بود. هنوز خیلی از جفتها سوار نشده بودند. دریا رسید دم کشتی می خواست سوار کشتی شود. در بسته بود و ملوان سوت می زد. در بسته بود و پسر نوح با بدان بنشست. باران از آسمان به بعد طناب دریا بود. دریا سعی می کرد خودش را بالا بکشد.در بسته بود و باران همه چیز را از ترس خیس کرده بود صدای سوت قطع شد. ملوان داشت می خورد. دریا داشت می خورد. ملوان داشت می مرد. دریا با پسر نوح رفته بود قاره های دیگر را کشف کند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 10:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://sebare.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من مگس ها را می کشم تا به بالهایشان فکر نکنم. بارها وقتی خودم را پرت کرده ام پایین مرده ام. اینکه آسمان چند طبقه دارد به خودم مربوط می شود. تو می توانی چند طبقه پایین تر منتظرم باشی. دوربینت را در بیاوری و از جای خالی ام عکس بگیری. من بار ها به زمین خورده ام و دوباره به آسمان رفته ام. انگار زمین بین دو تا آسمان گیر کرده باشد. مگس ها روی تنم خسته می شوند. وقتی کسی خسته می شود حاضراست از بالهایش استفاده نکند و سالها آسمان به زمین بیاید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2008 19:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sebare&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>sebare</dc:creator>
<guid>http://sebare.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
